تبليغاتX
تاملی باید...
قسم به قلم و آنچه می نویسد...

قدی بلند، شانه های خمیده، صورتی گندمی و لاغر، چشمانی ریز و سبز، دستانی ضعیف و انگشتانی لاغر، لبانی باریک و بی رمق و ابروهایی که پهن اند اما ریزش آنها، خالی نشانشان می دهد.

اینها مشخصات هنرمندی است که هر روز در گوشه ای از خیابان، کنار کتابخانه رشد می نشیند. اگر او را ببینید شاید به کاری که می کند بها ندهید، تا کنون که اینطور بوده است. اما هنرش در عین سادگی با اندکی توجه تامل برانگیز است.

سید جواد را می توان در جشنواره ها و نمایشگاه های فرهنگی نیز در گوشه ای و البته تنها پیدا کرد. گوشه ای دنج که برای کسی هم، سد معبر نخواهد کرد. آرام و بدون هیاهو با یک قیچی و چند ورق رادیولوژی؛

خانه ای ساده و به قول خودش کلنگی، که شاید همین روزها آوار شود. وضعیت نامناسب مالی، با حقوق ماهیانه 180 هزار تومان که از فوت پدر به مادرش رسیده است. جواد پدر ندارد، 3 ساله بود که او را از دست داد.

وی 33 سال دارد، مجرد است، به گفته خودش علاقه ای به زن و ازدواج هم ندارد، اما از ازدواج دیگران خوشحال می شود، و همواره در جشن شادی آنها شرکت می کند. حال به هر دلیل اما می خواهد تا پایان عمرش را تنهای تنها سر کند.

لحن سید جواد موسوی بسیار آرام است، که با لهجه ی جنوبی و البته مقداری غمگین، دوست دارم بیشتر حرف بزند. حتا هنگامی که با او شوخی می کنم لبخندش شاد نیست؛ می خندد اما آن حس شادی را در او احساس نمی کنم. غم انگیز است، نه؟

تحصیلاتش تا دوم دبستان می باشد، و چون علاقه ای به درس و تحصیل نداشته، میان راه ترک تحصیل می کند، تا به علاقه اش یعنی نازک بری با ورق های مختلف مانند ورق رادیولوژی بپردازد. اما آنچه که می تواند بعنوان سوال اصلی این گزارش مطرح شود! اشکال مختلفی است که فی البداهه در ذهن سید جواد تداعی می شود و در کوتاه ترین لحظه آن را با قیچی پیاده می کند. بعنوان مثال وقتی با او روی میز کنفرانس دفتر روزنامه نشسته بودیم و گفتگو می کردیم، پس از دقایقی کوتاه همه آن تصاویر را پیاده کرد. یعنی من و او در حال گفتگو و میز کنفرانس و حتا صندلی های دور و برمان در کوتاهترین زمان با یک قیچی از دل ورق رادیولوژی بیرون آمد.

او ورق های رادیولوژی را از بیمارستان خریداری می کند، به ازای هر 10 ورق 2 هزار تومان پرداخت می کند! سپس با برش اشکال مختلف و فروش آنها به شهروندان روزانه 2 یا 3 هزار تومان درآمد کسب می کند. این درآمد حاصل انتظارش در کنار خیابان از صبح تا شب می باشد.

3 آلبوم از حادثه کربلا که بواقع تامل برانگیز است، پرندگان و طبیعت حاصل زحمات چند ساله سید جواد می باشد، اما هنوز مجبور است این اشکال را برش بزند تا کسی گوشه چشمی به او کند و هنرش را ببیند و ...

از او می پرسم این حس که تصاویر ایمه معصومین(ع) را فی البداهه طراحی می کنی، چیست؟ از کجا می آید؟ آیا از جایی الهام می گیری؟ پاسخش بیشتر سردرگمم کرد، نتوانستم قانع شوم که عشق و علاقه فراوان دلیل آن است. البته شاید هم باشد! نمی دانم.

به پایان گزارش نزدیک می شویم. سید جواد موسوی را قطعن می شناسید. او نظر جالبی در ارتباط با دختران و پسران امروزی دارد. آنها که مدل های لباس و موی فشن دارند. که می گوید: من تعجب می کنم، اینها برای چه خود را شبیه دختر و پسرهای خارجی می کنند؟ اصلن انگار از خارج آمده اند!

سید جواد موسوی و خانواده اش تحت پوشش سازمان خاصی نمی باشند، اما بلطف خدا و برخی از اهالی محل، گاهی گوشت و مرغ و غذای نذری دریافت می کنند. برخی نیز کفش و لباس های استفاده شده خود را به آنها می دهند.

آه عجیب است، چقدر مظلوم است این هنر.

هوای اینروزهای اهواز حسابی خنک است، گاهی هم سرد. کولرها خاموشند و رفته رفته لباس های گرم جای لباس های تابستانه را خواهند گرفت. خنکای پاییز از راه رسید. پاییز فصل زیبای مورد علاقه ی من. حال بانتظار نم نم باران و هوای ابری آن روزها هستم.

نوشته شده توسط مجتبی حلالی در ساعت 14 | لینک  | 

می دونم! می دونم! خیلی دلتون تنگ شده واسم، قبول دارم که انگار بخشی از اینترنت بازیتون می لنگه، می دونم بی حوصله و دلواپسین و می دونم که من نباشم اصلن وبلاگ نویسیتون صفایی نداره، بخاطر همینم هست که الان اومدم که بنویسم واستون. اما الان بگم اگه تحمل درد دل و بهونه گیری و توجیه ندارین، مطلب رها کنین و بذارین واسه مطلب بعد که احتمالن یکی دو ماه دیگس. میلی خودتون خلاصه تعارف نکنین.

البته قبلش از خیلیا باید تشکر کنم که به یادم بودن و مرتب سر می زدن، واقعن مرسی. اسم نیارم بهتره که همون خیلیا بهتره.

راستش نبودنم دلایل مختلفی داشت، که چندتاشو الان می گم. نه همون یکیش کافیه بنظرم.

محسن عروسی کرد. محسن دادشمه. راستشو بخواید اگه من نبودم دوجای جشن می لنگید. یکی اینکه کسی نبود هرچی بهش گفتن بگه چشم و کارارو انجام بده و یکی اینکه شیطنت های شب عروسی هم رو زمین می موند. شیطنت های مخصوص به برادر داماد.حیف اما، دیگه فرصتی برای برادر داماد بودن ندارم.

ماشین یکی از دوستان دستم بود. یک هفته تمام. آخه خودم ماشین ندارم. دعا بفرمایید که یه پرایدی چیزی بخرم. ماشین عروس هم یکی از دوستان آورد و خیلیا که قول داده بودن! آره دیگه.

خلاصه اونقدر کارها زیاد بود که اگه بگم ساعت چند رسیدم توی جشن باورتون نمی شه. آخه از شیرینی و میوه و آب و جابجایی خانواده گرفته تا غیره و ذلک بعهده من بود. جاتون خالی کمکم نکردید. مازیار خان با توام.

جشن ساعت ۷ تا ۱۱ بود. من ۱۰ رسیدم. آره من ۱۰ رسیدم و تا اونجا که تونستم خودم رو کنترل کردم که شاد و سرحال و خندون باشم. به هر حال یه شبه دیگه اما واسه من تا همین الان مشکل درست کرده.

آخه محسن یه خونه رهن کرد، که خیلی خیلی بزرگه، واقعن خونه ی بزرگیه، که به مذاق خانومش خوش نیمدو این من بودم که خونه ی نقلیمون –که من و محسن با هم توش بودیم- رو واگذار کردم و رفتم اونجا. الان اونجا دارم زندگی می کنم. بعد از سال ها تنهای تنهای تنها زندگی می کنم.

طبقه دوم یک آپارتمان با راه پله های پهن. درب کرم رنگ ورودی خونه رو نمی دونم کی ابتکار به خرج داده و 3 تا قلب با رنگ جیگری طراحی کرده و باعث شده دوستان که سر می زنن منو دست بندازن، یک راهرو 4 متری، یه آینه قدی توپ که خیلی دوسش دارم. سمت چپ آشپرخونه، بعد از راهرو یه سالن و باز سمت چپ اتاق خواب، روبه روی راهرور اما یه سالن بسیار بزرگ که دقیقا 4 تا فرش 12 متری نیاز داره. که من ندارم. پس نصف سالن تقریبا بلاتکلیفه.

هنوز حیلی از کارهارو نتونستم انجام بدم. خیلی از وسیله هارو نچیدم. نصب نکردم. راه ننداختم. هنوز یخچالی که خریدم رو نرفتم بیارم. یعنی اینکه خونه من بعد از 2 هفته بدون یخچاله. نه اینکه نخوام، زمان ندارم. اگه هم داشته باشم درست زمانیه که من از سر کار اومدم و کلی خستم.

حالا که خونه هنوز خوب راه نیفتاده، صبح ساعت هشت و نیم می رم سر کار، معمولن تا 9 میمونم، تا 6، 7 که کار خودمو انجام میدم بعد از اون اگه فرصتی دست داد میرم طبقه بالای دفتر تمرین بدنسازی و بعد از اون نماز و بازی چیکن.

تا حالا به مرحله آخر نرسیدم، به همین خاطر بچه ها مرتب اذیت می کنن و می گن آقا تو اینکاره نیستی، در حالی که من فقط می خوام زمان بگذره که رفتم خونه به یه سری کارامو مطالعه و بعدم لالا بپردازم.

خلاصه اینکه فعلن روزای نرمالی رو سپری نمی کنم. البته اینم بگم که خواهشن به تنهایی و افسردگی و از اینجور چیزا مربوطش ندین- اشتباه نگارشی تعمدی است- فقط دارم یه مرور تو خودم می کنم. اینجوره که خلاصه باعث شد دوستان عزیزم کلی دلتنگ بشن و غم و غصه منو بخورن.

 

نوشته شده توسط مجتبی حلالی در ساعت 14 | لینک  | 

ماه رمضون. بدون تردید برای نه تنها من بلکه همه از زیباترین و خاطرانگیزترین ماه ها بشمار می ره. اینکه خیلی جاها سکوت اختیار می کنیم، گذشت می کنیم، چشم می بندیم، خسته می شیم، تشنه و گشنه دراز می کشیم و از این دست موارد کارها که خیلی ارادی و با اعتقاد راسخ انجام می دیم، یکی از بارزترین آثار و ویژگی های این ماه بزرگ هست که بیکباره در ما قرار می گیره.

احساس می کنیم یه تغییرایی از جنس معنوی در ما بوجود اومده. همینه که بهنگام ربنا و اذان مغرب و عشا انگار یه جورایی مهربون تر و آروم تریم. حس جالبیه. یه انرژی کاملن مثبته.

قبل از شروع ماه مبارک همش نگران گرمای طاقت فرسای برج 5 اهواز بودم. می دونین که اهواز گرم ترین و البته خشک ترین نقطه کشوره، به همین خاطر نگران بودم که توو این گرما رفت و آمدم چطور می شه. 30 روز روزه داری! اونم از ساعت 5 صبح تا 8 و 30 دقیقه شب! فقط یک بهونه یا یک ایمان قوی لازمه، نمی دونم اسمش رو چی بزارم اما برای تحمل روزه داری یک چیز درونی نیاز هست که انجامش بدی.

چند روز اول به شدت گرم بود، وقتی تحمل می کردم، انگار یه حسی ازم تعریف می کرد، احساس می کردم یه نفر کنارم ایستاده و با دست راستش به کمرم می زنه و می گه آفرین آقا مجتبی! منی که اصلن ظهرا نمی خوابم، تازه فهمیدم چه لذتی در این خواب ظهر نهفته س. خواب ظهر باعث می شد که یکی 2 ساعتی از روزه داری در اینگونه عبادت سپری بشه. جالبه نه؟ خواب باشی اما عبادت محسوب بشه.

موضوع برهم خوردن خواب!

همینطور که گفتم خواب ظهر از ابتدای ماه مبارک تو برنامه زندگیم خودش رو جا کرده. دست خودمم نیست، بخوام نخوام ساعت 5 خوابم برده تموم. همین باعث می شه که شبا تا سحر بیدار بمونم. بعدشم که نماز و قرآن و دعاس. درست تا ساعت 6 بیدارم. یعنی اینجور شد پس! که ساعت 7 بعدازظهر که بیدار شدم تا 6 صبح بیدارم. بعد ساعت 10 می رم سر کار. دوباره 5 می خوابم تا...

اما...!

راستی داشتم فکر می کردم که، چرا تو این ماه، خیلیامون براحتی می تونیم، خیلی از کارهایی که می دونیم اشتباس رو بزاریم کنار و یا کمتر انجام بدیم. اما روزا و ماه های دیگه نه؟

خوب اگه اراده نداریم، پس چرا تو این ماه اصلن حتا فکر منفی خاصی به ذهنمون نمیاد؟ اگه اراده داریم، پس چرا تو ماه ها و روزهای دیگه به کارمون نمیاد؟ ها چرا؟

چندی پیش اس ام اسی از یکی از دوستان همواره منتقد آمد که میزان جرم و جنایت در کشور به کمتر نصف رسیده است! نتیجه اینکه مجرمین همان مومنین هستند...! تامل برانگیز بود نه؟

در این شب های لیالی قدر من رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید. طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق قرار بگیرد. انشاءالله.

 

نوشته شده توسط مجتبی حلالی در ساعت 13 | لینک  | 

سعید مولایی! یکی از دوستان صمیمی و نزدیک من.

قدی بلند و میانه اندام، خنده رو و شوخ طبع، ساده پوش اما با سلیقه و ...

می شه گفت ۲ سالی هست که بدلیل یک کار هنری با هم آشنا شدیم.

دیدین که اون کسی که باعث آشنایی ۲ نفر می شه معمولن تو اولین دیدار اون ۲ نفر رو به اختصار معرفی می کنه! و اونا با هم یا خیلی صمیمی می شن یا فقط در حد یه آشنایی باقی می مونن و از این دست موارد...

من و سعید از او دست مواردی هستیم که با هم خیلی صمیمی شدیم و شوخی و بگو بخند پیدا کردیم، آخه هر ۲ تامون وجه مشترک شوخ طبعی رو داریم هرچند من بیشتر.

به هر حال. از اون روز که من به سعید معرفی شدم و سعید به من. سعید من رو مهدی صدا زد. نمی دونم چرا اما هر وقت و هر کجا من رو می دید مهدی صدا می زد.

باورتون نمی شه اگه بگم! روی یه کاغذ یه سری مطلب نوشته بود که تقریبا ۱۰ موردش واسه من بود، هر ۱۰ بار نوشته بود مهدی! بعد خط زده بود و به مجتبی تبدیلش کرده بود. کلی به این خندیدیم.

بگذریم و برسیم به این موضوع که یه روز سوار ماشینش شدم تا یه مسیر تقریبا ۱۰ دقیقه ای رو با هم بریم. تو مسیر باز مهدی صدام زد، واسه همینم بهش گفتم سعید جان عزیزم فدات شم تو چرا منو مهدی صدا می زنی؟ خلاصه با کلی خنده موضوع ختم به خیر شد و قرار شد که تمام هواسش رو بده که اشتباه صدام نکنه. البته اینو بگم که اصلن واسه اینکه مهدی صدام می زد ناراحتی نداشتم، اما واسم جالب بود که چرا همیشه مهدی صدام می کنه.

باورتون نمی شه! باورتون نمی شه وقتی از ماشین پیاده شدم باز صدا زد، مهدی مهدی واسه فردا فلان چیز یادت نره ها...! و باز هم خنده و خنده

دوستان خوبم سلام. کم کاری من در وبلاگ رو ببخشین. هرچند که وبلاگ نویسان لینک شده در این وبلاگ خیلی وقته که دچار کم کاری شدند اما بدون شک این حقیر بدلیل مشغله بالا فعالیتش کم شده. اصل کلام اینکه بزودی اون آرزو که ماه ها قبل گفته بودم محقق خواهد شد! شاید بیکباره خودتون متوجه بشین و نیاز به گفتن من نباشه اما اون روز خیلی نزدیکه.

التماس دعا. پیشاپیش ماه مبارک رمضان ماه خاطرات رو تبریک می گم و آرزو می کنم در این ماه عبادات خالصانتون مقبول درگاه حق واقع بشه. از دعاتون بی نصیبم نگذارید.

نوشته شده توسط مجتبی حلالی در ساعت 15 | لینک  |